
وقتی دوتا خط موازی روی بی بی چک افتاد اینقدر شوکه شده بودم که حتی نمیدانستم باید لبخند بزنم یا ناراحت باشم...اقای مربعی ولی خیلی خوشحال شد..بارها از صمیم قلب من را بوسید و لبخند از روی لبانش محو نمیشد...رفتیم ازمایش خون دادیم..جواب قطعا مثبت بود..من اما به باقیه روزهای عمرم فکر میکردم که دیگر قرار نیست مثل بیست و پنج سال عمرم بگذرد...قرار است یک نفر بچه من باشد و من پا به پایش رشد کنم..پیر بشوم تا او قد علم کند..لج کند...اعلام استقلال کند..درس بخواند و شب های زیادی کنارش بیدار بمانم و قسم بخورم که درس هایش را خوب یاد گرفته و در امتحان فردا حتما موفق خواهد شد...پش...
ادامه مطلب